شجاعالدین ابراهیمی شاعر خراسانی از جمله شاعران مذهبی و انقلابی و از روزنامهنگاران باسابقهای است که با رهبر شهید انقلاب از نزدیک آشنا بود و گاه در محافل خصوصیتر ایشان نیز حضور داشت و شعرهایی را که سروده بود میخواند. از همین روی خاطراتی از رهبر شهید و نوع نگاه ایشان به فرهنگ و ادب ایران دارد. ابراهیمی در این گفتگو خاطراتش را از سالها آشنایی و همنشینی با شهید آیتالله خامنهای بیان کرده است.
* شما از چه زمانی وارد فعالیتهای مطبوعاتی و ادبی شدید؟
- بسمرب العاشقین. شعر در خانواده ما موروثی است. جد سوم مادری من ملامحسن فیض کاشانی است. همیشه در خانواده ما یکی بود که شعر میسرود؛ از جمله آنها مادرم بود که شاعر بود. شاعر خوبی هم بود و چندین دفتر شعر دارد.
من شعر را از چهارده سالگی شروع کردم. شعر را به طور جدی از سال ۵۷ شروع کردم. تقریباً از سال ۵۷ تا الان به غیر از یک مقطع ۵ ساله هیچگاه نبود، که کمتر از دوازده ساعت وقت روی سرودن شعر نگذاشته باشم و به همین دلیل تعداد ابیات من از مرز یک میلیون بیت رد شده است.
من سه نمایشگاه شعر داشتم که وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی آنها را به مناسبتهای مختلف برگزار کرد. من شاعر مطبوعات بودم. از سال ۱۳۶۲ بیش از صدهزار بیت از شعرهای من در اکثر مطبوعات چاپ شده است. به همین خاطر من شاعر خانواده مطبوعات به حساب میآیم. روزنامههای خراسان، رسالت، قدس، عدالت، اسرار، جوان، مأوا، حمایت و... اشعارم را منتشر کردهاند.
یکی از ویژگیهای شعر من هم مطوّل بودن آن است. طولانیترین شعری هم که از من در مطبوعات چاپ شد، در رحلت امام خمینی بود که ۵ صفحه روزنامه رسالت را به خود اختصاص داده بود.
من ابتدا شاعر سبک خراسانی بودم و قصاید خیلی مطوّلی کار میکردم و خیلی دل به این سبک داشتم. تقریباً از سال ۷۰ ریتم شعرم تغییر کرد که باعث آن هم حضرت آقا بودند.
من وارد مثنوی شدم. ما سه مثنوی گوی بودیم، احمد عزیزی، آقاسی و من در این حیطه کار میکردیم. از سال ۹۰ همه سبکها را تعطیل کردم و به سبکی به نام چهارانه روی آوردم که در واقع همان رباعی است ولی رباعی به دلیل محدودیتی که از جهت وزن دارد نمیشد هرآنچه میخواستم را در آن بیان کنم. تصمیم گرفتم که از اوزان غزل برای چهارانهها استفاده کنم و دستم باز شد.
در این پانزده سال اخیر نزدیک به ۹۰ هزار چهارانه کار کردم یعنی روزی ۲۰ تا ۲۵ چهارانه کار میکنم. این چهارانهها از نظر من که سراینده آنها هستم، خیلی دقیق است. اما خیلیها نمیتوانند متوجه شوند، مگر آنکه خودم چهارانه را برای آنها بخوانم. من به ضرس قاطع میگویم که بهترین کارهایم در قالب این چهارانهها از جهت معنا، فرم و ساخت پدید آمده و همچنان تداوم دارد.
* آشنایی شما با رهبر شهید انقلاب از چه زمانی آغاز شد؟
- توفیق دیدار با حضرت آقا سال ۷۲ نصیب من شد، من یک روز در مشهد منزل بودم که از بیت رهبری به در منزلم آمدند و گفتند که حضرت آقا میخواهند شما را ببینند. من هم لباسم را تنم کردم و با هم باغ ملکآباد مشهد رفتیم.
وقتی وارد شدم دیدم که جمعی نشستهاند و آقا هم در حال صحبت هستند. دم در نشستم، حضرت آقا که سخنشان به پایان رسید رو به من کردند و گفتند آقا را کسی به من معرفی نکرد. من سرم پایین بود، سرم را بلند کردم و عرض کردم شجاعالدین ابراهیمی شاعر هستم.
آقا برخاستند و به سمت من آمدند و من هم بلند شدم و من را بغل کردند و کنار خودشان نشاندند. تا آخر جلسه بودم تا باقی دوستان رفتند.
آقا به آقای محمدیدوست فرمودند که چندتا آلبوم را بیاورند. آقا فرمودند که مدتهاست شعر شما را دنبال میکنم. آلبوم را باز کردند و به من گفتند ببینید به اشعار شما حاشیه زدهام.
شروع به نقد شعر من کردند. نقد ایشان این بود که شما مانند یک بچه پولداری هستید و صبح که از خانه بیرون میآیید به جای پول، سکه و طلا در جیبهای شماست، ولی این سکهها را برای همه چیز خرج میکنید در حالی که ارزش این سکهها بسیار زیاد است. من میبینم که شما روی همه سوژهها کار میکنید در حالی که اگر یک کمی سختهتر و مناسبتر کار کنید شعر شما بهتر میشود.
عرض کردم آقا من معتقدم شاعر یک انسان است و یک انسان همه حسها را دارد هم حس مذهبی دارد و هم حس عاشقانه و هم حسهای دیگر. بنابراین من خود را مقید به یک قالب نمیکنم که مثلا بگویم من یک شاعر آیینی هستم. مناسب با حالم شعر میگویم.
آقا گفتند درست است ولی شما سعی کنید کارهای ماندگار انجام دهید. بعداً فرمودند من فردا به تهران برمیگردم. شما هر زمان که به تهران آمدید، به اطرافیان گفتهام که شما بدون مشکلی نزد من بیایید.
از اینجا این الفت عمیق من به ایشان شکل گرفت. شعرهایی که میگفتم یک نسخهاش را به آقای محمدیدوست میدادم که به دست آقا برساند. به تهران هم که میآمدم به خانه آقای محمدیدوست میرفتم.
آقای محمدیدوست در بیت مسئول کارهای شخصی حضرت آقا بودند. خداوند ایشان را رحمت کند. من از ابتدا به ایشان علاقه زیادی پیدا کردم.
ایشان یک زندگی بسیار سادهای داشت در خانهای ۷۰ متری زندگی میکرد و پسرش یک موتور داشت. هر روز ترک موتور پسرش مینشست به بیت میرفت و شب هم باز پسرش میآمد و او را با موتور به خانه برمیگرداند من که تهران میآمدم خانه آقای محمدیدوست میرفتم و وقتی میخواستم به بیت برویم سه ترکه میرفتیم.
آقای محمدی دوست ابتدا در خدمت شهید رجایی در ریاستجمهوری بودند و بعد از شهادت ایشان و در زمان ریاستجمهوری آقا نیز در همان شغل فعالیت خود را ادامه داد و بعد از رهبری حضرت آقا هم به بیت رهبری رفت و تا اواسط سال هشتاد که درگذشت در خدمت آقا بود.
پول آقا دست ایشان بود. شبهای جمعه وانت و کامیونهایی را از قند، شکر و ... برای مردم فقیر شهر تهران میبرد و هر شب بلااستثنا در خانهاش سوپی آبکی درست میکرد به شکلی که فرزندانش به این وضعیت شام شب معترض بودند.
حضرت آقا شاعر بسیار گرانقدری هستند. ایشان هر شب یک غزل کار میکردند و صبح شعرها را به آقای محمدیدوست میدادند و ایشان شعرهای آقا را نگهداری میکرد و به هیچکس نشان داده نمیشد.
آقای محمدیدوست میگفت یک روز آقا آمدند و چند برگ شعر را که شب قبل سروده بودند به من دادند. از آقا پرسیدم چطور شده که شما شعر بیشتری سرودهاید، آقا گفتند که شانهام به شانه آقای ابراهیمی خورده و مطولگو شدهام.
مرتب اشعارم را خدمت آقا میفرستادم و گاهی به بیت ایشان میرفتم.
* چه خاطراتی از ملاقاتهای خود با رهبر شهید انقلاب دارید؟
- خاطرات شیرینی از رهبر شهیدمان دارم یک خاطرهای که میتوانم برای شما نقل کنم مربوط به روزی است که آقا فرمودند خدمت ایشان بروم. آلاچیق کوچکی در باغ ملکآباد بود. در آن نه کولری وجود داشت و نه فواره آبی.
جلسه شروع شد. مدتی گذشت و من هم سیگاری هستم. مأموران حفاظت سیگارم را دم در باغ گرفته بودند.
آقا متوجه شدند که من بیقراری دارم. فرمودند که چرا بیقرار هستید؟ گفتم آقا من سیگاری هستم و سیگار من را دم در گرفتهاند. آقا فرمودند سیگار بیاورید. برایم یک بسته سیگار آوردند ولی نکشیدم چون سیگار خودم نبود. آقا گفتند: چرا سیگار نمیکشید؟ گفتم: آقا من سیگار شیراز میکشم و این سیگار من نیست.
آقا گفتند: من اینجا کجا سیگار شیراز پیدا کنم؟ گفتم: آقا دم در از من سیگار شیراز را گرفتهاند. آقا فرمودند: بروید سیگار ایشان را بیاورید. سیگار را آوردند.
گرمای تابستان بود و هندوانه و خربزه هم بود و بشقاب جلوی مهمانها گذاشته بودند. من سیگار را روشن کردم و نگاه میکردم و آنجا زیرسیگاری ندیدم و خاکستر سیگار را در بشقاب روبرویم که آب خربزه در آن بود، ریختم. آقا رو به من کردند و گفتند: آقای ابراهیمی چرا خاکستر سیگار را در بشقاب میریزید؟ گفتم: آقا تقصیر من نیست شما مهماندار هستید و باید بگویید برایم زیرسیگاری بیاورند. آقا گفتند: حرف شما حق است و فرمودند زیرسیگاری بیاورید و این شروع ارادت دلی من با آقا شد.
من در حال خواندن شعر برای آقا بودم که آیتالله واعظ طبسی رسیدند. آقا گفتند: چون آقای واعظ طبسی آمدند شعر را از ابتدا بخوانید. گفتم: من این شعر را نمیخوانم. گفتند چرا؟ گفتم: من این شعر را میخوانم و بعد شما به تهران میروید. من میمانم و آقای واعظ طبسی. ایشان با شعر عاشقانه رابطهای ندارند و فردا مشکل پیدا میکنیم. آقا خندیدند و گفتند: اینگونه نیست آقای واعظ شاگرد ادیب نیشابوری بودند و خودشان شعر میگفتند و حالا که شعر نمیگویند دلیل نیست که با شعر شما مخالف باشند.
من گفتم: نکتهای پیرامون شعر دارم و میخواهم خدمت شما عرض کنم. فرمودند بگویید. گفتم: «اگر ما شعر را به یک آدم تشبیه کنیم، میگوییم سینه تعهد است و به همین خاطر ستبر است، بازو روابط اجتماعی و مباحث انقلابی است و ماهیچههای گره خورده است. اگر نگرههای جنگ و آزادگی و مکتب را در نظر بگیریم میتوانیم آن را به پا تشبیه کنیم چون استوار است، اما ما شیوهای به نام تغزل داریم. آن مثل یک آلبالو است که به گردن این موجود انداختهاند و مثل یک کاریکاتور شده است دلیلش این است که شعر با تغزل آمیخته است. جوانهای ما به شعر عاشقانه رغبت نشان میدهند که هاضمههایی از سیاست داشته باشد. نمونهاش کارهای شاملو و حمید مصدق و...
*شعرای ما میترسند شعر عاشقانه کار کنند. بنابراین کتابهای آن دسته از شاعرانی که شعر عاشقانه داشتهاند مرتب چاپ میشود. چرا ما شاعران مذهبی نباید شعر عاشقانه بگوییم؟ آقا فرمودند: چه چیزی مانع شماست؟
-جواب دادم: ظاهراً مانعی وجود ندارد، طلبههای ما اشعار عاشقانه درجه یک دارند ولی ابراز تبرّی میکنند که ما این اشعار را نسرودیم. ولی در جلسات خصوصی شعرهای خود را میخوانند.
آقا فرمودند: نباید اینگونه باشد. شاعران باید شعر خود را بسرایند و قالبهای مختلف شعر را بسرایند.
در آن زمان روزنامه همشهری به مناسبت اولین شماره انتشار خود با حضرت آقا مصاحبه کردند. آقا همانجا از این صحبتهایی که در مشهد شده بود سخن گفتند.
در همان جلسه مشهد از آقا اجازه خواستم که شعر عاشقانه بسرایم چون در آن زمان تازه چند سالی بود که دفاع مقدس به پایان رسیده بود و تا چندی قبل حاج صادق آهنگران برخی شعرهای من را در جبههها برای رزمندگان میخواند.
من در کنار شعرهای مذهبی و شعرهای جبهه، سرودن شعرهای عاشقانه را شروع کردم و این اشعار در روزنامهها چاپ میشد. بعضی از متدینین از این شعرهای عاشقانه من ناراحت شده بودند و میگفتند چرا شاعری که شعرهای مذهبی و انقلابی میسراید شعرهای عاشقانه هم میگوید.
* چطور شد که شما به سرودن شعرهای مذهبی روی آوردید؟
- یک شب در مشهد خوابیده بودم خواب دیدم در اتاق مدیر مسئول روزنامه خراسان رفتهام. آنجا یک خانم چادری نشسته بود. مدیر مسئول من را خدمت ایشان معرفی کرد و به من هم گفت ایشان حضرت زینب(س) هستند. حضرت زینب(س) به من روی کردند و فرمودند: شما که شاعر خوبی هستید، چرا برای خانواده من شعر نمیسرایید؟ من گفتم: چشم، من شعر خواهم گفت.
از خواب بیدار شدم و نشستم و با خود گفتم این چه خوابی بود؟ پدرم آدمی بسیار مذهبی و متشرع بود، اما من مثل او متشرع نبودم و شاعر بودم. خوابیدم ولی دوباره این خواب تکرار شد.
حضرت رو به من کردند و فرمودند: من گفتم برای خانواده من شعر بگو ولی تو خوابیدی. من بیدار شدم. همسرم دید که من دو بار بیدار شدم و در خواب نشستم. از من پرسید چه مشکلی پیش آمده من ماجرای خواب را برای او گفتم.
همسرم گفت: پاشو و نماز شکر بخوان! من هم از خواب برخاستم و نماز شکر خواندم و به اتاقم رفتم.
تقویم را باز کردم و مشاهده کردم هفته آینده سالگرد رحلت حضرت زینب(س) است. پشت میز نشستم و شروع به سرودن شعر کردم و قالب مثنوی را انتخاب کردم و تا آن زمان هم در این قالب شعر نسروده بودم. یک بیت به نظرم آمد: «از صف صفین تا هور حنین/ آسمان فریاد میزد یاحسین»
این بیت را که نوشتم احساس کردم که یک میله داغ داخل ستون فقراتم رفت. چیز عجیبی بود. حس خوشایندی نداشت ولی بد هم نبود. نفسم بند آمد. دیدم دستم در حال نوشتن است. میخواستم قلم را بیندازم و بلند شوم اما نمیتوانستم. سرانجام قلم را به یک طرف پرت کردم و از پنجره به سمت بیرون خم شدم عرق از سر و صورتم میریخت.
از اتاق که بیرون آمدم به اتاق خواب نرسیده بودم که روی قالی افتادم. صبح ساعت نه بیدار شدم و با خودم گفتم این چه خوابی بود؟ به اتاقم رفتم و به دفترم نگاه کردم و دیدم کلی شعر سرودهام. شعر را با عنوان «بوی گل آهسته پرپر میوزد» منتشر کردم. از همان زمان تصمیم گرفتم هر شعری که برای ائمه اطهار کار میکنم نذر باشد و پولی بابت آن نگیرم.
این کار شروع شد و ادامه پیدا کرد. یک روز در سال ۱۳۷۵خدمت آقا بودیم شهید دکتر علی لاریجانی هم بود، آقا فرمودند که الان کار شما چیست؟ عرض کردم که من در روزنامه کار میکردم ولی کارم را رها کردم و به تهران آمدهام. آقا فرمودند پس زندگی شما چگونه میگذرد؟ گفتم: از پول اندکی که بابت چند سال کار در روزنامه میگیرم.
فرمودند: من به شما مأموریت میدهم که تاریخ زندگی ائمه اطهار را به شعر برگردانید. هیچ واقعیت تاریخی اگر به زبان هنر ترجمه نشود ماندگاری پیدا نمیکند. وظیفه شما این است. همچنین دوره دفاع مقدس را هم منظوم کنید.
عرض کردم: بهتر نیست که کار را از بهشت و حضرت آدم و پیامبران شروع کنیم و بعد به دوره ائمه اطهار برسیم. ایشان فرمودند: شما میتوانید این کار را انجام دهید.
* کاری شبیه کار فردوسی در شاهنامه را باید انجام میدادید؟
- این کار باید کاری مبتنی بر استنادات تاریخی میبود بهویژه در دوره دفاع مقدس که کار بسیار سختی بود.
ایشان فرمودند: من به شما اکیداً میگویم که راضی نیستم شما برای پول درگیر کار دیگری شوید. هر وقت پول خواستید به آقای محمدی گلپایگانی بگویید تا تأمین شود و با خیال راحت کارتان را انجام دهید. گفتم: چشم.
من فقط یک بار از آقای محمدی گلپایگانی استمداد مالی کردم آن هم برای شهریه دانشگاه پسرم بود که چهار ترم شهریهاش عقب افتاده بود. من خودم را راضی نکردم که پول بگیرم. به مطبوعات شعر میدادم و با آگهیهای تبلیغاتی هم کار میکردم و درآمد داشتم.
* رهبر شهید انقلاب شعر میسرودند آیا در زمان یا موقعیت خاصی اشعار خود را برای دیگران میخواندند؟
- آقا در مجامع عمومی اصلا شعر خود را نمیخواندند، اما در شرایط دلی و در جمع خصوصی شعر میخواندند. آقا شعرشناس قوی و قهاری بودند.
خاطرهای در این زمینه دارم که نشان از سعه صدر ایشان در برابر شاعرانی چون من است. یک بار مسئولین وزارت امور خارجه به مشهد آمده بودند و نمیدانم چه مشکلی پیش آمده بود که آقا عصبانی شده بودند. مسأله فکر میکنم راجع به رفتن زوار به عتبات در دوره صدام بود و تازه چند سالی از پایان جنگ گذشته بود.
آقای محمدیدوست داشت به مهمانان چای تعارف میکرد. به سمت من آمد و گفت یک چیزی بگو تا حال و هوای آقا عوض شود. من گفتم آقا ببخشید. آقا با همان حالت به من روی کردند و گفتند: بله. من جملهای به شوخی گفتم که باعث تغییر حالت مجلس و عوض شدن جو جلسه شد.
بعد آقایان وزارت امور خارجه رفتند. به آقا گفتم: «دیشب یک غزل قصیده جدید گفتهام آن را بخوانم.»
آقا گفتند: «بخوان» شروع به خواندن شعر کردم و گفتم:
ای روی تو آیینه و گیسوی شما گل
بنگر که چهها میکند از عشق تو بلبل
مجنون نشوم کار خدای است که هستم
در خلوت شبگیری لیلای تغزل
با چشم تو رفتم به خرابات و خماری
حکم لب میگون شما چاره توکل
از حال سیه مستی من با خبری تو
دارم به شب چشم سیاه تو تمایل
بادامترین پسته مقام است ندانی
در حلقه گل نُقلترین حلقه تویی گل
افتادهام از پرده برون گرد تو گردم
باطل نبود گرد تو این دور تسلسل
تا آخر:
با من چه کند تا سحر دولت بیدار
امشب غزل خواجه شیراز و تفأ ل
چند بیتی را خواندم و آقا هم گوش دادند گفتند بیت اول را دوباره بخوان. خواندم.
ای روی تو آیینه و گیسوی شما گل
گفتند: نه نشد، در مصرع اول شما اول میگویی تو و بعد میگویی شما. بالاخره ما متوجه نمیشویم این تو است یا شماست.
بیت دوم را خواندم دوباره فرمودند نه نشد این بیت هم باید این طوری باشد. بیت بعدی را که خواندم گفتند: آقای ابراهیمی چرا این شعر شما اینجوری است؟
من شعر را نخواندم. ایشان گفتند: شعر خواندن را ادامه بدهید. من گفتم: نه آقا نمیخوانم. شما دلتان از دست آنها پر بود، چرا سر شعر من خالی میکنید؟ این شعر اصلا مشکلی ندارد.
آقا خندیدند و بقیه هم خندیدند. ایشان فرمودند: آقای ابراهیمی شما در گهواره بودی که در انجمن نگارنده و انجمن فرخ شعرهایشان را عرضه میکردند، نظر می دادم.من الکی ایراد نمیگیرم.
گفتم: «نه آقا شما الکی ایراد گرفتید. شما بعد از سال ۵۷ که انقلاب شد به دلیل مسئولیتهای جدید از شعر دور ما ندید. شما الگویتان در شعر شهریار و امیری فیروزکوهی هستند که خودشان شاعر درجه سه هستند.»
ایشان گفتند: چه کسی گفته اینها شاعر درجه سه هستند. اینها شاعران بزرگی هستند.
خلاصه آقا آن چنان سعه صدری داشتند که من اینطور در زمینه شعر با ایشان وارد مناقشه شدم.
یک بار دیگر خدمت آقا در مشهد بودیم. بقیه آقایان رفتند من با آقای شمقدریِ کارگردان خدمت آقا بودیم که آقا مسعود فرزند ایشان آمد و گفت که یک طلبهای هست اصرار دارد که حتماً شما را ببیند. آقا فرمودند: بگویید بیاید.
آن طلبه هجده ساله آمد و همینطور که میآمد جذبه و شخصیت آقا او را گرفته بود. آمد و نشست و گفت آقا من امروز به همه آرزوهایم رسیدم!
آقا فرمودند: الحمد للّه، حالا آرزوهای شما چه بوده؟ طلبه جواب داد: آقا بگویید یک خانه،. یک ماشین و یک شغل به من بدهند که من بتوانم ازدواج کنم و زندگی کنم.
آقا فرمودند: پسر خوب! این دو نفر را میبینی؟ اینها رفقای من هستند. اما هشتشان گرو نهشان است. هرکسی با من رفیق شود وضعیتش همین است. من به چه استنادی باید اینها را به شما بدهم چند نفر جوان مانند شما هست؟ شما کار کن ، ترقی کن و کمکم بالا برو. من حالا مینویسم که جایی مشغول کار شوی. میگویند مکبری پس حالا برای ما که میخواهیم نماز بخوانیم مکبری کن.
یک زمانی پپسی و کوکا مشهدی خیلی مُد شده بود. در محضر آقا بودیم ناهار آوردند در سفره نوشابه زمزم گذاشتند. به آقای محمدی گفتم: چرا در سفره نوشابه زمزم گذاشتند و خبری از کوکا مشهدی نیست؟ گفت: بعداً به شما خواهم گفت.
بعد از غذا گفتند ما دیروز سر سفره که آمدیم کوکا مشهدی آوردند. آقا نگاه کردند و گفتند آیا این محصول به تمامی در کشور تولید میشود و یا چیزی از آن وارداتی است. گفتیم: نمیدانیم. نوشابه را نخوردند. تحقیق کردیم و گفتند یک اسانس آن از خارج وارد میشود. گفتند برای من فقط نوشابهای بیاورید که تمام مواد آن تولید داخل باشد. آقا بسیار بر استفاده از جنس ایرانی تأکید داشتند. یعنی بهترین نوشابه را نمیخورند تا کالای ایرانی را مصرف کنند.
یکی دیگر از ویژگیهای آقا این بود که غذا خیلی کم میخوردند و ساعت دو بعدازظهر وقت صرف ناهار اخبار گوش میدادند. مسئولین هم تلاش میکردند تا اخبارشان ساعت دو بعدازظهر پخش شود. ایشان غذای کم خود را در مدتی طولانی می خوردند.
- آخرین ملاقاتی که با رهبری داشتید چه زمانی بود و چه گذشت؟
آخرین باری که آقا را دیدم مربوط به کافههایی بود که در مشهد تأسیس کرده بودم. کافهای در مشهد قبل از انقلاب به نام کافه داش آقا بود که این کافه محل ادبا، فضلا و شاعران مشهد بود. این داش آقا در آنجا به مشتریان چای و دیزی میداد. یک باغمانندی بود که دو قسمت بود. یک قسمت آن برای مردم عادی بود و قسمتی بود که افراد مهمی چون اخوان ثالث، دکتر شریعتی، نعمت میرزازاده، شجریان و ... به آنجا رفت و آمد داشتند. حضرت آقا هم در این محافل شرکت میکرد.
یک روز به آقا عرض کردم که کمبود چنین محلی که برای گردهمآمدن ادبا و اهل فضل باشد، در مشهد احساس میشود.
گفتند: سن شما به داش آقا نمیخورد. جواب دادم که من وصف آن را شنیدهام.گفتند: شما میتوانید داش آقا را در مشهد احیاء کنید بروید و این کار را انجام دهید.
من رفتم و طرح هفت کافه فرهنگی را ریختم: کافه شعر، کافه سینما، کافه تئاتر، کافه نقاشی، کافه خط و ... مکانیابی کردم و دوستانی هم آمدند و سرمایهگذاری کردند. اما عدهای با مخالفت مانع از کار کافهها شدند. آقا به مشهد تشریف آوردند و من خدمت ایشان رسیدم، ولی مطلبی راجع به تعطیلی کافهها به ایشان نگفتم. شنیدم که همزمان شورای تأمین استان جلسه گذاشته است تا کافههای من برای همیشه بسته شود.
به یکی از مسئولان بیت آقا زنگ زدم و گفتم باید حتماً آقا را ببینم. زمان ملاقات ساعت هفت شب تعیین شد. من رفتم و دیدم که شورای تأمین ،پایین اقامتگاه آقا نشستهاند.
من بالا رفتم و آقا میخواستند خطبه عقدی بخوانند. من به آقای هادی محمدی دوست گفتم که صحبتهای من را با آقا فیلمبرداری کنید. خدمت آقا عرض کردم: کافه داش آقا یادتان هست. من سه تا کافه مانند آنچه قبل بود زدهام، ولی برخی آقایان با آن مخالفت کردهاند و قضیه پول طلب کردن آن باند را هم با ایشان در میان گذاشتم..
ایشانگفتند: شما چیزی نگویید و بروید.
مدتی نگذشت که این باند رشوهگیر که باعث تشویش اذهان متدینین علیه کافهها شده بودند، در دام نیروهای امنیتی افتادند و دستگیر شدند.
به همین سبب عدهای از دوستان به من توصیه کردند، چون من باعث دستگیری این باند زورگیر شدم، در مشهد نمانم. به همین خاطر من عازم تهران شدم.
رهبرمان آیتالله مجتبی خامنهای را چند وقت قبل از جنگ ۱۲ روزه دیدم. خدمت ایشان رسیدم. ایشان در دفتر آقا تشریف داشتند. گفتم: میخواهم آقا را ببینم. ایشان جواب دادند: اکنون این کار مقدور نیست. گفتم: پس من مطلبی را میخواهم خدمت ایشان عرض کنم مینویسم اگر آن را به ایشان برسانید ممنون میشوم. ایشان قبول کردند و قرار شد چند روز دیگر جواب نامه را بگیرم. در مجلس ختمی حاج آقا مجتبی را دیدم دوباره یادآوری کردم و ایشان گفتند در فرصت مناسب ملاقات انجام میشود که به جنگهای اخیر رسیدیم و دیگر ایشان را ندیدم.
شما چه نظری دارید؟